تبليغاتX
دختر جزيره قشم
(عاشقي دردين تو دنيا بيدوا) هيچ وقت عاشق نشو


دختر جزيره قشم










 



مسافری نزدیک شهر بزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟

زن گفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟

مسافر پاسخ داد: بسیار بد، غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز.

زن گفت: مردم این شهر نیز چنین اند.

هنوز مسافر اول نرفته بود که مسافر دیگری از همان شهر رسید و راجع به مردم آن شهر سوال کرد.

باز هم زن در مورد مردم شهری که مسافر از آن جا آمده بود سوال کرد.

مسافر دوم گفت: آن ها مردم خوبی بودند. راستگو، سخت کوش و بسیار بخشنده. از این که آنجا را ترک کردم غمگینم.

زن خردمند پاسخ داد: پس آن ها را در شهری که پیش رو داری باز هم خواهی یافت.

 

انسان هر جوری که باشه دیگران رو همونجوری میبینه در واقع دیگران ایینه ی هستن که ذات و درون خودمونو به ما نشون میدن

********************************

 

 

Black and White Photography

 

Black and White Photography

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 16:16  توسط دختر جزيره قشم  | 


12.gif12.gif10.gif10.gif12.gif12.gif

...........................................................................................

خانم نظافتچي

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم،

نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟

سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.

پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟

استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

 

78.gif 55.gif56.gif 57.gif

سم

دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي کردند.

عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.

love_comments_09.gif

 

 

 

 

 

 

...........................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 18:24  توسط دختر جزيره قشم  | 


Dear son...
پسر عزيزم:

The day that you see me old and I am already not, have patience and try to understand me …

روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني ....

If I get dirty when eating… if I can not dress… have patience. Remember the hours I spent teaching it to you.

اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش.
و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم.

If, when I speak to you, I repeat the same things thousand and one times… do not interrupt me… listen to me.
When you were small, I had to read to you thousand and one times the same story until you get to sleep…

اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده.
هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب بري.


When I do not want to have a shower, neither shame me nor scold me…
Remember when I had to chase you with thousand excuses I invented, in order that you wanted to bath…

هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.
زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم.

 

When you see my ignorance on new technologies… give me the necessary time and not look at me with your mocking smile…

هنگامي كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري آن را بده و با لبخند تمسخرآميز به من نگاه نكن ...

 

 

I taught you how to do so many things… to eat good, to dress well… to confront life…

من به تو چيزهاي زيادي آموختم... چگونه بخوري، چگونه لباس بپوشي ... و چگونه با زندگي مواجه شوي

When at some moment I lose the memory or the thread of our conversation… let me have the necessary time to remember… and if I cannot do it, do not become nervous… as the most important thing is not my conversation but surely to be with you and to have you listening to me…

هنگامي كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از ياد مي برم، به من فرصت كافي بده كه به ياد بياورم در چه مورد بحث ميكرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم، از من عصباني نشو.
مطمئن باش كه آنچه براي من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!

If ever I do not want to eat, do not force me. I know well when I need to and when not.

اگر مايل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نكن. به خوبي مي دانم كه چه وقت بايد غذا بخورم .

 

When my tired legs do not allow me walk...

هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند ....

 

 … give me your hand… the same way I did when you gave your first steps.

دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي

 

And when someday I say to you that I do not want to live any more… that I want to die… do not get angry… some day you will understand…

و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم ... عصباني نشو. روزي خواهي فهميد كه من چه مي گويم.

You must not feel sad, angry or impotent for seeing me near you. You must be next to me, try to understand me and to help me as I did it when you started living.

تو نبايد از اينكه مرا در كنار خود مي بيني احساس غم، خشم و ناراحتي كني. تو بايد در كنار من باشي و مرا درك كني و مرا ياري دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم كه زندگي ات را آغاز كني

Help me to walk… help me to end my way with love and patience. I will pay you by a smile and by the immense love I have had always for you.

مرا ياري كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم.
من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد.

I love you son…
Your father

دوستت دارم پسرم.
پدر تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 16:8  توسط دختر جزيره قشم  | 


 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 15:12  توسط دختر جزيره قشم  | 


 

مانع

 

در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين که عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند.

بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت.

نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناري قرار داد.

ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:

" هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."

 

   منبع: عشق بدون قيد و شرط

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 14:57  توسط دختر جزيره قشم  | 


 

در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد
 و لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »

     

 

                                                         انواع اس ام اس

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 20:33  توسط دختر جزيره قشم  | 


مه به تو امتوه کد گیرغنی که نه دنیا هه : اندازه گیرغای(مورچه) دنیا دوست دارم

دل مه به تو بودن کد دنگ شکر : دلم برات یه ذره شده

دل مه از دوری تو بو پچخ پچخ : دلم از دوریت پرپر شد

دل مه پی دل تون : دلم هواتو کرده

خنه خمیر : فدات بشم

خنه خراب : عزیزم 

پلشت : خیلی ماهی

                 

چلنت : کثیف

 


 


 

 

   

 

واسه ایندفعه دیگه کافیه اینا رو فعلا یاد بگیرید

من هیچ مسوولیتی نسبت به استفاده نادرست از این کلمات رو نمی پذیرم گفته باشممممممممم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 13:43  توسط دختر جزيره قشم  | 


 

 

خنده یک عکس العمل طبیعی و در واقع موهبت الهی است که از بدو

 تولد در نهاد آدمی به ودیعه گذاشته شده و در حالت تخلیه احساسهای

 شادی و نشاط ٬  غم ٬  عصبانیت  یا   خستگی های جسمی و روحی  

 بروز می نماید !

 خنده و خوشروئی  نشانه آرامش و اعتماد به نفس است ! آیا میدانید :

 که انسان تنها موجودی است که می خندد ؟ !     هیچیک از حیوانات و

 گیاهان قادر به خندیدن نمی باشند ؟!

    

خنده باعث میشود که مغز آرام شده ٬   و راحت تر به فعالیت بپردازد و

 همراه است با کاهش انواع فشارهای روانی و اضطراب بر جسم وروح

 یک فرد خندان !

 تجربه نشان میدهد افرادی که بیشتر می خندند طول عمر بیشتری

 دارند و کمتر مریض میشوند !    نتیجه می گیریم که خنده درمان خوبی

 برای مقابله با انواع بیماریهاست  !  و تجربه نشان داده که خندیدن طول

  درمان بیماری را کاهش میدهد !

  دانشمندان میگویند : یک دقیقه خندیدن برابر است با چهل بار تنفس

 عمیق و پانزده دقیقه خنده برابر است با پانزده دقیقه دویدن ٬بر روی یک

نقاله متحرک !   بعبارت دیگر خنده باعث تنفس صحیح و دریافت اکسیژن

 بیشتری توسط مغز میشود !

        

 همچنین اطباء معتقدند ٬ هنگام خنده هورمون ها ترشح میشود این

 هورمون ها مسکن های طبیعی بدن هستند !    وقتی کسی قهقهه

 می زند ٬ قبل از هر چیز عروقش باز میشود ٬ فشار خونش تنظیم می

 شود و بدن حالت طبیعی و سالمی پیدا خواهد کرد ٬   و خواص مثبت 

 خنده بر انسان عارض خواهد شد !

 

                                  

 

  مهمترین نکته ای که میتوان عنوان کرد این است که : حتی اگر خنده

 تصنعی و غیر واقعی هم باشد  !    باز بصورت هوشمند اثر خواص خنده

  را بر بدن خواهد گذاشت !

 پس از امروز بیائید همه در مقابل مشکلات و نا ملایمات زندگی از عمق

  جان و دلمان بخندیم و شاد باشیم !

                  

  امروز خواهم خندید ٬ زیرا چشمانم از گریستن خسته شده اند

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 20:51  توسط دختر جزيره قشم  | 


 

    

 

 

 

           

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 12:23  توسط دختر جزيره قشم  | 


گله می کرد زمجنون لیلی

که شده رابطه مان ایمیلی

حیف از ان رابطه انسانی

که چنین شد که خودت می دانی

عشق وقتی بشود دات کامی

حاصلش نیست بجز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را ؟

برده یا دات کام ودات ارگ تو را؟

بهرت ایمیل زدم پیشترک

جای سابجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است

به درک گر دل من غمگین است

به درک رابطه گر خورده ترک

قطع ان هم به جهنم به درک

انقدر دلخور از این ایمیلم

که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن

همه را جای ok کنسل کن

offکن کامپیوتر را جانم

یار من باش و ببین من onام

اگر حرفی و پیغامی هست

روی کاغذ بنویس با دست

نامه یک حالت دگر دارد

خط تو لطف مکرر دارد

خسته از font و format شده ام

دلخور از گردلی @(ات) شده ام

کرد رپلای به لیلی مجنون

که دلم هست از سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم زد

هر چه گفتی بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم امد

هی به تو سر خواهم زد

راست گفتی عزیزم تو لیلی

دگر از من نرسد ایمیلی

نامه ای پست نمودم بهرت

به امیدی که سر اید قهرت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 19:38  توسط دختر جزيره قشم  |